تبليغاتX
دختری از جنس تنهایی























دختری از جنس تنهایی

فقط چون دیر باید می رسیدیم، داره رو دست ما میمیره این عشق

مدام فراموش میکنم گفتنی ها را

و عجیبترکه هرانچه فراموش شدنی است

از یاد نمیرود...

تنها انها که یاداوریشان لازم است...

فراموشم شده...

خودم را فراموش کرده ام...

و او هنوز هم...

چه زجراور است...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 23:0 توسط شیدا|

مانده ام در کار این دنیا و مردمانش که از مجنون تنها دیوانگی اش را دیدند

و از این همه درخت بیدی که با هر باد به سویی میرود و بر کنار هر جویی میروید شد نماد مجنون

مجنون فقط پریشان لیلی اش بود...

و متنفرم از همه ی انها که خود را مجنون خواندند ولی حتی به اندازه ی خسرو هم مرد نبودند... 



گاهی!! نه همیشه متاسفم برای مردمی که اسم عشق رو با اعتقادات مسخره به لجن کشیدن 

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 19:0 توسط شیدا|

بعضیا چه مردونه رو نامردی اصرار دارن...


نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 18:50 توسط شیدا

پدر خواننده ی اعترافاتم میشوم...

وقتی هیچ کلیسایی، از خدا...

بیشتر از کشیش ها حساب نمی برد...!!!



حس قشنگی داشت به نظرم...

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 0:1 توسط شیدا|

از دور میبینمش...

می دوم تا در اغوشش گیرم...

می دود...

هر چه نزدیکتر میشویم بیشتر میترسم...

نمیدانم چه شده...

به او میرسم اما...

سردی عجیبی وجودم را فرا میگیرد...

و یه فاصله به اندازه ی شیشه ای که انگار قصد فرو ریختن ندارد...

فاصله ای نیست تا در اغوش گرفتنش اما...

همین فاصله هم کافیست برای تا ابد جدا ماندنمان...

کافیست...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 23:50 توسط شیدا|

نمیدونم من غصه میخورم...

یا غصه منو میخوره!!!

اما یه چیزو خوب میدونم...

هر چی غصه میخورم غصه هام کم نمیشه...

اما من دارم تموم میشم... آّب میشم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 23:42 توسط شیدا|

هیچ وقت باور نداشتم دروغ را چرا باید دروغ گفت...؟؟

اما اکنون دلیل نگفتنش را نمیدانم...

باید دروغ را باور کرد نه باور دروغ کرد...

بهتر است ساده بگذری از همه چیز من باور دارم همه دروغها را...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 23:35 توسط شیدا|

نرسیدن به خواسته ها را گردن قسمت میاندازیم

عادت داریم به نفهمیدن دلیل وقوع حوادث و چه تلخ است این باور...

که انسان بی دیلی باور دارد!!!

غافل از اینکه داشتن بعضی چیزها لیاقت می خواهد و بعضی جسارت...

و بعضی دیگر حماقت...

و من تنها حماقتش را نداشتم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 23:27 توسط شیدا|

زنگ که میزنی هر چه میگویی

میگویم جانم؟ میگویم نفهمیدم

نشنیدم دوباره بگو...

تا بیشتر بشنوم صدایت را...

ارام شوم با حرفهایت...

مثل بچه ها شده ام دلم مدام بهانه ات را میگیرد...

دوستت دارم هایم را می خورم...

کاش بفهمی...



احتمالا اخرین باره میام تا یه مدت طولانی

بای

نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 9:42 توسط شیدا|

قصه از اونجا شروع شد که خیلی عصبانی بود

گفت اگه دوستم داری ثابت کن گفتم چه جوری؟

تیغ رو برداشت گفت رگتو بزن

گفتم مرگ و زندگی دست خداست

گفت پس دوستم نداری...

تیغ رو برداشتمو رگمو زدم...

وقتی داشتم توی اغوشش جون میدادم

اروم زیر لب گفت اگه دوستم داشتی تنهام نمیذاشتی...


به نظرم جالب اومد

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 22:33 توسط شیدا


آخرين مطالب
» یادم نیست...
» عجب...
» نامرد
» ...
» جدایی...
» غصه...
» دروغگو...
» قسمت
» بهانه گیر
» نیستم...
Design By : Pars Skin