دختری از جنس تنهایی
فقط چون دیر باید می رسیدیم، داره رو دست ما میمیره این عشق
و عجیبترکه هرانچه فراموش شدنی است از یاد نمیرود... تنها انها که یاداوریشان لازم است... فراموشم شده... خودم را فراموش کرده ام... و او هنوز هم... چه زجراور است... و از این همه درخت بیدی که با هر باد به سویی میرود و بر کنار هر جویی میروید شد نماد مجنون مجنون فقط پریشان لیلی اش بود... و متنفرم از همه ی انها که خود را مجنون خواندند ولی حتی به اندازه ی خسرو هم مرد نبودند... گاهی!! نه همیشه متاسفم برای مردمی که اسم عشق رو با اعتقادات مسخره به لجن کشیدن
وقتی هیچ کلیسایی، از خدا... بیشتر از کشیش ها حساب نمی برد...!!! حس قشنگی داشت به نظرم... می دوم تا در اغوشش گیرم... می دود... هر چه نزدیکتر میشویم بیشتر میترسم... نمیدانم چه شده... به او میرسم اما... سردی عجیبی وجودم را فرا میگیرد... و یه فاصله به اندازه ی شیشه ای که انگار قصد فرو ریختن ندارد... فاصله ای نیست تا در اغوش گرفتنش اما... همین فاصله هم کافیست برای تا ابد جدا ماندنمان... کافیست... یا غصه منو میخوره!!! اما یه چیزو خوب میدونم... هر چی غصه میخورم غصه هام کم نمیشه... اما من دارم تموم میشم... آّب میشم... اما اکنون دلیل نگفتنش را نمیدانم... باید دروغ را باور کرد نه باور دروغ کرد... بهتر است ساده بگذری از همه چیز من باور دارم همه دروغها را... عادت داریم به نفهمیدن دلیل وقوع حوادث و چه تلخ است این باور... که انسان بی دیلی باور دارد!!! غافل از اینکه داشتن بعضی چیزها لیاقت می خواهد و بعضی جسارت... و بعضی دیگر حماقت... و من تنها حماقتش را نداشتم... میگویم جانم؟ میگویم نفهمیدم نشنیدم دوباره بگو... تا بیشتر بشنوم صدایت را... ارام شوم با حرفهایت... مثل بچه ها شده ام دلم مدام بهانه ات را میگیرد... دوستت دارم هایم را می خورم... کاش بفهمی... احتمالا اخرین باره میام تا یه مدت طولانی گفت اگه
دوستم داری ثابت کن گفتم چه جوری؟ تیغ رو برداشت گفت رگتو بزن گفتم مرگ و زندگی دست خداست گفت پس دوستم نداری... تیغ رو برداشتمو رگمو زدم... وقتی داشتم توی اغوشش جون میدادم اروم زیر لب گفت اگه دوستم داشتی تنهام نمیذاشتی... به نظرم جالب اومد
بای
| Design By : Pars Skin |

